محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
282
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پيغمبر عليه السّلام با سعد بدان حايط آمد كه انصار آنجا بودند و بنشست ، و همه پيش او گرد آمدند . پيغمبر گفت : يا معشر الانصار ، دانيد كه من شما را از خويشان دارم و مردمان مكّه را بيگانه دارم و با ايشان آن كنم كه با بيگانگان ، و بر اسلام شما و شما ايمنم ، و اگر نه هجرت آنستى كه چيزى است پيدا و مردمان دانند كه من از مكّه اينجا آمدم من نسب خويش به انصار كردمى ، و شما دانيد كه من بيامدم و خداى شما را از گم بودگى به من راه داد از اختلاف كه اندر او بوديد ، و شمشير زدن با يك ديگر و حرب اوس و خزرج برستيد و من به شما از بلاهاى بسيار برستم . و من پيغمبرى بودم كه مردم مرا دروغزن داشتند و شما مرا راستگوى داشتيد ، و قوم من از من بيزار شدند و شما بگرويديد ، و مرا براندند و شما بپذيرفتند ، و مرا درويش از شهر خويش بيرون كردند ، شما مرا به خواستهء خويش مواسا كرديد ، و به طلب جان من از پس من بيامدند به در شهر شما ، و شما تن خويش فداى من كرديد و خون خويش به سوى من ريختيد . و من به هر حالى بر شما اسراف كردم و بهر شما باز گرفتم ، و شما مرا فرياد رسيديد و من با شما گستاخى كردم و نصيب خويش و آن شما از اين غنيمت مر اين مردمان را بخشيدم كه ايشان را دين مسلمانى به دل اندر ضعيف بود . خواستم كه بدين دنيا مسلمانى اندر دل ايشان شيرين كنم ، و بر دين شما خود ايمن بودم ، گفتم شما را از بهر دنيا مشغول نكنم تا اين ضعيف دينان را دهم كه شما را به دين اندر نقصانى نيايد ، و همچنانكه بهر خويش و نصيب خويش نستدم ، از شما نيز ندادم . يا معشر الانصار ، نپسنديد كه از اين حرب باز گرديد . و هر كسى شتر و گوسپند به خانه برد و شما پيغمبر خداى را به خانه بريد . و الله كه اگر همه جهان بر رهى روند و انصار بر رهى ، من با انصار روم و خويشتن را از ايشان دارم . مردمان انصار همه بگريستند و گفتند يا رسول الله ، پسنديديم ، پسنديديم ، پسنديديم . پس پيغمبر عليه السّلام دستها برداشت و روى سوى آسمان كرد و گفت : اى خداى ، تو انصار را و فرزندان ايشان را بيامرز ، ايشان همه گفتند آمين . و پيغمبر همه دل خوش كرد و به جايگاه خويش باز گشت . و از ذو القعده پنج روز